هی با تو ام عروسک خیمه شب بازی ببین کجای زندگی ام ایستاده ای درست روی قلب تپنده 18 سالگی ام راه میروی انگار نه انگار که من سر بازی با تو را ندارم این روزها حوصله ام که بماند خودم را از یاد برده ام ترا که دیگر یادم نیست ...!بماند
پریروز آخرین ساعتم را به تنها کلاغی که هنوز روبرویم نشسته فروختم که شاید نذرم قبول هیچوقت برنگردی تف بر تو که تمام حوصله ام را یکجا سر کشیده ای هی با تو ام عروسک خیمه شب بازی تف ...؟
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:12 به قلم م دلشدگان
|