اشتباهی در نوشتن شعر آقای بهنام فر بود که از ایشان
عذر میخواهیم...
با یک شعر دیگه از این عزیز در خدمتتونیم:
هر چند که زیرک و ملوسی ای زن
لبخند بزن چرا عبوسی ای زن
بیهوده به کوچه ی علی چپ زده ای
باید که لب مرا ببوسی ای زن
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:48 به قلم م دلشدگان
|
وقتی که خراب می شوی زیباتر
از جام شراب می شوی زیباتر
هنگام بگو مگو شدن با چشمت
در پشت نقاب می شوی زیباتر
از شمع فروزانتری و مجنونتر
پیوسته مذاب می شوی زیباتر
وقتی که سوال میکنم زیبایی
هنگام جواب میشوی زیباتر
گاهی پی یک بهانه هستی گاهی
لبریز طناب می شوی زیباتر
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:46 به قلم م دلشدگان
|
اجبار نمی کنیم شاید باشد
انکار نمی کنیم شاید باشد
هر چند که مثل روز روشن شده است
اصرار نمیکنیم شاید باشد
بايد برويم٬تا کجا ٬روشن نيست
شیطان بشویم یا خدا ،روشن نیست
یک راه دراز و چادر شب در پیش
این راه برای تو و ما روشن نیست
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:40 به قلم م دلشدگان
|
:تقديم به
سالهاست که اين تاريخ لعنتي تکرار ميشود
در اين کوير
نت هاي زير که زير آوار ماندند
و نت هاي بم که
سقفهاي تهران را
محکم کردند
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:27 به قلم م دلشدگان
|
بقیه اش هم تو طول هفته میرسونم...
قول قول
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:16 به قلم م دلشدگان
|
زنی از بلند جای پرتگاه
به درون دره نگاه می کند
و پژواک جیغی که نکشیده
با صخره های ذهنش بر خورد میکند
اما
...
بعضی ها گرفتار یک نطفه اند
یک تنه
هزار شاخه
تا انتها
و
روی هر کدامشان
لانه ی گنجشکی
دستت برسد به هر تخمی
گنجشک پر
همه ما وقتی از شکم مادر در آمدیم
فهمیدیم
اولین راه زندگی کردن فریاد است
و تو
یک درخت پرنده ی عاشق پر
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:15 به قلم م دلشدگان
|
پیمان دل گلادیاتورها مرگ است
همکار عزیز سناتورها مرگ است
بر چرخه تاریخ دلم می سوزد
پایان تمام دیکتاتورها مرگ است
دنبال تو گشته بود آنروز غروب
با دسته گلی کبود آنروز غروب
آنگاه که یکباره تو را پیدا کرد
دل تو دلش نبود آنروز غروب
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:14 به قلم م دلشدگان
|
از وقتی صدایش را بریدند دیگر حرف نمی زند-
کسانی که نونشان توی روغن است چربی خونشان بالاست-
تند ترین حرفهایم را وقتی زدم که فلفل خورده بودم-
وقتی تابلوی پارک ممنوع را جلوی پارک زدند هیچ کس پارک نرفت-
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:14 به قلم م دلشدگان
|
زیبا در نمی آید
هر چه درخت می کشم
تیرهای چراغ برق را بلدم بکشم و آنتن ها را
راستی کلاغ را هم بلدم یکدست مشکی کنم
لازم نیست گریه کنی
فقط کافیست ساعت مچی ام را ببینی
تا به تو بگوید
چقدر د نبال ایستادن دویده ام
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:13 به قلم م دلشدگان
|
هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
ببین کجای زندگی ام ایستاده ای
درست روی قلب تپنده 18 سالگی ام راه میروی
انگار نه انگار
که من
سر بازی با تو را ندارم
این روزها
حوصله ام که بماند
خودم را از یاد برده ام
ترا که دیگر یادم نیست
...!بماند
پریروز
آخرین ساعتم را
به تنها کلاغی که هنوز روبرویم نشسته
فروختم
که شاید نذرم قبول
هیچوقت برنگردی
تف بر تو که تمام حوصله ام را
یکجا سر کشیده ای
هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
تف ...؟
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:12 به قلم م دلشدگان
|
دیوارمان می کنند و خراب می شویم
جارمان میزنند خرابات می شویم
بر دارمان می کنند فریاد می شویم
مدفونمان می کنند
قبله گاه می شویم
پاک می شویم
مقدس می شویم
نماز میگذارند
دیوار می شویم
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:11 به قلم م دلشدگان
|
دیگر از غم حذرنخواهم کرد
هرگز از شب گذر نخواهم کرد
لحظه های بدون تو شومند
لحظه ای بی تو سرنخواهم کرد
مثل تو هیچ جای د نیا نیست
از دیارت سفر نخواهم کرد
طبق معمول قافیه لنگ است
بیش از اینها خطر نخواهم کرد
دفترم را دوباره می بندم
شعر را دربدرنخواهم کرد
با وجود تمام این اوصاف
از تو صرف نظر نخواهم کرد
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:10 به قلم م دلشدگان
|
بالاخره تونستیم به روزکنیم امیدوارم همیشه بتونیم به روز باقی بمونیم
عصر شعر خوبی بود در این دنیای بی شعری
از رئیس ارشاد هم ممنون
+
تحریر شد پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:9 به قلم م دلشدگان
|
بعد از چند ماه دوری دوباره ما را در جمع های دوستانه تان بپذیرید
یک خبر خوش:
به همت بچه های انجمن ارشاد ۴ شنبه (فردا ) عصر شعر برگزار میشه
اونایی که نتونند تشریف بیارن ما نوکرشون هم هستیم
شعرهای خوب رو مینویسیم.
دوباره رو ما حساب با ز کنید...
+
تحریر شد سه شنبه 19 دی1385ساعت 23:29 به قلم م دلشدگان
|