آن روز
خونپاره پرچممان که بالا رفت
خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و
گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و
ما
مات و مبهوت
سرهامان میان دستها
علامت سوالی را به گریه نشستیم
که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود
بی که بدانند
هر تعجبی که سر خم کند
علامت سوالی اس
+
تحریر شد چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 17:32 به قلم م دلشدگان
|
چشمان مرد
خیره به رقص شگفت توست.
پروانه!
خواهشن کمی آهسته تر برقص.
در دام عنکبوت
نرقصیده خواهرت
یا پیرهن به تن ندریده است
مادرت
دیدی چگونه
جان عزیزش تباه شد.
بر تارهای سست و سپیدش
سیاه شد.
این رقص چندم از دور هزارم است،
کاین مرد پابه پای تو رقصیده است
مدام؟
این خسته تا به صبح نمی آورد
دوام.
فردا صدای اسلحه
کولاک می کند.
رقص گلوله خاطره را
پاک می کند.
+
تحریر شد چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 17:31 به قلم م دلشدگان
|
هنوز نیامده بودی که صدایت ریخت توی تنگ دلم
حالا تا صدایت رابنوشم
ماهی نگاهم می کنی
دریاچه نزدیک است
+
تحریر شد چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 17:30 به قلم م دلشدگان
|
سلام
امیدوارم تونسته باشم به قولی که اولش داده بودم عمل کنم
راستی اگه بشه (موافقت کنند ) بچه ها
میخوام عکساشون رو هم روی وبلاگ بیارم...
ممنون
+
تحریر شد چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 17:29 به قلم م دلشدگان
|