من امشب از دوبیتی از غزل از گریه سرشارم
سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند
که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم
دو زانو می نشینی روی زیراندازی از چشمم
نگاهم میکند چشمی که عمری کرد انکارم
دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر
مگر من میتوانم از نگاهت چشم بر دارم
تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار اما
به دندان پشت دستم مینویسم "دوستت دارم
...........................................
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاعی است همه میدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتی اظهار نظر کرد دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
سینه ام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دریایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:46 به قلم م دلشدگان
|
گریه که میکنی
تمام دامن رنگی و پر چین مادر
خیس میشود
متولد میشوم
مادر هر شب دعایت میکند
خیر ببینی آسمان
..................
تو را نیز
همچون روزهای هفته
گاهی
گم میکنم
و زود
تقویم کوچک جیبی ام را در می آورم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:45 به قلم م دلشدگان
|
پشیمان که برگشتم
غروب بود و کلاغ
و درختان خشکیده ی گردو
سراغش را که گرفتم
تابوتی نشانم دادند بر شانه های مردان
و غرق در شیون زنان
پشت سرم که هیچ نبود
اما روبرویم
سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:45 به قلم م دلشدگان
|
ای کاش
به خلوتی سرودن با تو
یا قدرت طبع آزمودن با تو
یک عمر تمام من غزل خواهم گفت
درباره ی لحظه های بودن با تو
...............................
به طوفان مانده چون نوح آفریدند
شبیه عشق مجروح آفریدند
تفاوت دارد احساس من و تو
مرا جسم و تو را روح آفریدند
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:44 به قلم م دلشدگان
|
خوب من
تو عهد نشکستی
رسم را بجا آوردی
من مرسوم نبودم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:44 به قلم م دلشدگان
|
حرفهایت بوی نان تازه میدهد
من به برکت حرفهایت ایمان دارم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:43 به قلم م دلشدگان
|
ردیف و قافیه هایت مرا نمیخواند
چرا طنین صدایت مرا نمی خواند
تویی که قافله سالار شعر من بودی
چه میشود که دعایت مرا نمیخواند
خدا و هر چه غزل بود با خودت بردی
در این زمانه خدایت مرا نمیخواند
سکوت معجزه ی قلبهای آرام است
شبیه معجزه هایت مرا نمیخواند
.................................
من خوب میشناسمت آرام و خسته ای
یعنی کنار پنجره ی شب نشسته ای
بر دوش میکشی غم تنهایی مرا
یا در حسار خاطره هایت شکسته ای
حتی مرددی که رهایت کند دلم
بیهوده غم مخور که مرا خوب بسته ای
من هم کنار پنجره ام رو به آفتاب
حس میکنم مقابل چشمم نشسته ای
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:43 به قلم م دلشدگان
|
جای خالی تو و جای خالی غزل
پر نمیشود به این وعده های بی عمل
جای خالی تو را جز تو پر نمیکند
گوش من پر است از این حرفهای مبتذل
باز هم بدون تو روز دیگری گذشت
زندگی نمیتوان زیر سایه ی اجل
تو فقط اشاره کن تا دوباره بشکفم
فرصت غنیمتی است لحظه های لااقل
رنگ چشمهای تو طعم بوسه میدهد
طعم بوسه های تو رنگ روشن عسل
من هنوز هم تورا شب خیال میکنم
یک ستاره پیش رو یک ستاره در بغل
ساده لوحی مرا او طلوع کرده است
هر چه میکشم ازاوست آن ستاره ی بدل
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:43 به قلم م دلشدگان
|
عزیز بی تو سکوتم بهانه می گیرد
به روی شاخه غم آشیانه می گیرد
تمام دلخوشی اش چشمهای ابری توست
که سالهاست از آن آب و دانه می گیرد
مرا زبارش چشمت اگر ننوشانی
وجود من عطشی جاودانه می گیرد
همیشه تیر نگاهت از آن میانه چرا
کبوتر دل ما را نشانه می گیرد؟
مرا به خلوت پروانه های عاشق بر
که آتش از دل آنها زبانه می گیرد
ببین اگر تو نباشی به واژه ها سوگند
به دفترم غزلی ناب پا نمی گیرد
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:42 به قلم م دلشدگان
|
در هم ریخت
دوباره چید
اینبار
چشمان دخترک بسته بود
..........................
تنها پائیز می فهمد
که نارنجی شده ام
خط قرمزهایم
عادی شده اند
دوباره میهمانی آمد
که چشمانش سبز بود
و دستانش بوی تعارف میداد
باید خرج کنم
باید خرجش کنم و
سیب را بالا بیاندازم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:42 به قلم م دلشدگان
|
دخترک
همیشه
اولین ستاره که میدرخشد
چشمهایت را بسته ای
منتظر
و آخرین ستاره که می سوزد
فوتش میکنی
تولدت مبارک
خورشید خانم
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:41 به قلم م دلشدگان
|
با آتش معنی پیدا میکنی ومن از دودت
بر روی سینه ام می نشینی
نمی فهمم
که چرا از سوختن می نالی؟
+
تحریر شد شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:41 به قلم م دلشدگان
|
گفت یک آرزو کن...
گفتم :تو
گفت یک آرزوی شدنی...
گفتم :خیال تو
+
تحریر شد یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 23:15 به قلم م دلشدگان
|
چشمم را گرفته بود
از چشمم که افتاد
دیدمش
+
تحریر شد یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 23:14 به قلم م دلشدگان
|
یک غزل نا تمام
ای هرم عشق با تو چه خام ها پخته می شود
این پخته را چکونه به خامی کشانده ای
+
تحریر شد یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 23:13 به قلم م دلشدگان
|
اینجا که تو نیستی
خدا مطمئن نیست
اینجا همیشه شده برای همه
یک غیر همیشه برای فقط می خواهم
فرشته نشو فرشتگی نمی دانم
هنوز مانده تا بدانم که تا کجای مرا صاحبی
لبهایت قانون نمی فهمد
می خواهم برای تو رعایت نکنم
شاید
دستهای تو به گرمای تنم مجاز شد
شاید
دستهای من به شانه های تو قانونمند
نمیدانم
چشمهایت قیامت کرد توی چشمهای من دل میزنی
من تا روز قیامت زنده مانده ام
بوی سیب می دهی مومن تو شدم شیطان
تماشا کن
بوی سیب گرفته ام
+
تحریر شد یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 23:10 به قلم م دلشدگان
|
به ذهن عاشقم فقط غزل خطور میکند همینکه یاد چشم تو از آن عبور می کند
بهانه سرودنت به من امید می دهد نبودنت مرا از این بهانه دور می کند
چرا غزل بدون تو دگر غزل نمی شود ستاره اش چرا از این مدار عبور نمی کند
مرا که در نبودنت شکسته شکسته ام توهم بزرگ عشق پر از غرور می کند
اگر چه با تو بودنم خیال عاشقانه است فقط امید دیدنت مرا صبور می کند
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:44 به قلم م دلشدگان
|
اگر چه در آغاز این جاده ام
برای زمین خوردن آماده ام
دراز است راه رسیدن ولی
هنوز از تکاپو نیافتاده ام
تو را ای صمیمی ترین آرزو
تو را دوست دارد دل ساده ام
پر از نور و آینه و شبنم است
دل ساده ی روستازاده ام
به یاد تو خیس است آری هنوز
نگاه من و چشم و سجاده ام
و دار و ندارم دلی عاشق است
که آن را برایت فرستاده ام
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:43 به قلم م دلشدگان
|
دیگر تمام شد
هیجان
آفتاب
از لابه لای سکوت رخوتناک کوچه ها
به حریم خلوت دیوار پناه می برم
و با دستانم دیوار دیوار گوشهایم را بن بست می کنم
رمقی نیست
امیدی
دستانم التماس نمی کنند
عشق را خورشید کن
دلم در لابه لای انگشتان شب دود می شود
شب را ببند
چهار میخش کن
تر کش بده
و خورشید را به هیبت مردانه اش هدیه کن
تا با هر قدمت مهر را طلوع کند.
رمقی
امیدی
چشمانم
هنوز آمدنت را در التهاب یک آرزو می سوزند
عشق را خورشید کن
دیگر تمام شد
هیجان
آفتاب...
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:42 به قلم م دلشدگان
|
حریم ایستادنها هم شکسته.
دیگر ، مات شده در ذهن کلاغها .
آنچه باید باشد تصورش نکردند.
آنچه تصورش کرده اند ، شده.
ایستاده همه ی سوز برف را .
شاید ،
ماءمنی باشد پرواز کوچکی را
که در میان ازدحام کوچ از یاد رفته ...
................................................
صدای فلوتش یادآور پوسیده ای بود
در فراموش حافظه ی خیابانها .
خیالی معصوم هم با او می آمد .
جرعه جرعه نوشید آوای فلوتش را تاریکی جوی ها .
مست بی ریایی اش شد چهره ی کوچه ها .
به قدرت یک طلوع مانده تا خاموشی اش
تنها یک طلوع...
"به یاد صدای فلوت نیمه شبها در خیابان"
.....................................................
تا ویرانه هایم را نسازی ، خرابت نمی شوم...
.........................................................
نداشته هایت معصوم ترند.
آنچه نداری ، جنونم را برای داشتنت زیاد می کند
و وسعت من در تمام دارائی ات
چقدر خالی است ...
.........................................................
امروز که نگاهت می کردم
ترک خورده بودی
همین امروز بوی شاعر گرفتم
و تو به شعرهایم بخیه خوردی
نمی دانم که تو شکسته ای یا شعر من
فردا تو خوبتر می شوی
من بو گرفته ام
من دیگر خوب هم نمی شوم.
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:42 به قلم م دلشدگان
|
وقتی که مرد نیست
وبارانی نمی بارد
من مانده ام
که فردا
چگونه
"آن مرد در باران آمد "را
برای فرزندانمان
معنا کنیم.
...........................
سكوت زمخت مردم
مجهولي ديگر
بر معادله ي روشنفكر
ديگر باران هم دردي را دوا نمي كند
زمين بايد بارور شود
و زمان آبستن حادثه
تكرار هميشه اميدي ابتر بيش نبوده است
اتفاق بايد آفريده شود
در بطن آفريننده اي نامعلوم
و بزرگ شود
بي سايه ي هيچ سري
اتفاق را بزرگ نكنيم
بزرگ به آن بيانديشيم
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:40 به قلم م دلشدگان
|
می خورد مردی بر گلوی خويش سوگند
از خيمه ها تا آخرين دم دل نمی کند
آنروز حتا کورها بی چشم ديدند
بر روی نی لبخند لبخند خداوند
صبر جميلی دائما تمديد می شد
در دستهای خسته ی مردانه ای چند
از عشق ملموسی که می باريد آنروز
روييد دشتی بوته های سبز اسپند
هر چند اشک کردگار آخر روان شد
اما از اين مردانگی ها بود خرسند
............................................
خورشيد تلنگری است بر چشمانت
بر خويش تنيده موج در چشمانت
مانند سياهچاله ای پرتو را
مجذوب خودش نموده هر چشمانت
...........................................
با اين تن داغ در حضور خورشيد
در دست چراغ در حضور خورشيد
کردند تن برادری را در خاک
انسان و کلاغ در حضور خورشيد
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:39 به قلم م دلشدگان
|
معشوقه ی محاسبه ای
فرمول هایم درست از آب در نمی آیند
کدام انگشت ترم را بفروشم
خرج عشقی که نمی گذرد.
............................................
چشمان مرد
خیره به رقص شگفت توست.
پروانه!
خواهشن کمی آهسته تر برقص.
در دام عنکبوت
نرقصیده خواهرت
یا پیرهن به تن ندریده است
مادرت
دیدی چگونه
جان عزیزش تباه شد.
بر تارهای سست و سپیدش
سیاه شد.
این رقص چندم از دور هزارم است،
کاین مرد پابه پای تو رقصیده است
مدام؟
این خسته تا به صبح نمی آورد
دوام.
فردا صدای اسلحه
کولاک می کند.
رقص گلوله خاطره را
پاک می کند.
.............................................
آن روز
خونپاره پرچممان که بالا رفت
خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و
گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و
ما
مات و مبهوت
سرهامان میان دستها
علامت سوالی را به گریه نشستیم
که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود
بی که بدانند
هر تعجبی که سر خم کند
علامت سوالی است
......................................
رژیم نمی گیرم
بگذار
شریان هایم بند بیایند
و
خون دلی که خورده ام
هیچ گاه
لبریز نشود
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:37 به قلم م دلشدگان
|
آخر آن خاطره زرد مرا آتش زد
در درازای شبی سرد مرا آتش زد
چشم در چشم نشستیم و تماشا جاری
زیر لب زمزمه ای کرد نرا اتش زد
گفت برگشتن از این راه فقط چاره ی ماست
و همین گفتن برگرد مرا آتش زد
من به تکرار نفسهای کسی خوش بودم
ناگهان مشعلی آورد مرا آتش زد
دیگر از عشق سرودن دل خوش می خواهد
این همه شاعر بی درد مرا اتش زد
............................................
از حادثه سرشارم ،از فاجعه لبریزم
همنام زمستانم ، همسایه پاییزم
نه شوق سفر دارم ، نه ذوق درنگی ماند
نفرین شده می چرخم ، مرداب غم انگیزم
نه کنج قفس دارم تا عمر بسوزانم
نه وسعت دریایی تا موج برانگیزم
هر دست که پیش آمد، در خاتمه خنجر شد
من زخمی تقدیرم ، با دست که برخیزم
دیریست که بی جانم ،انگار رسید آن روز
تا جسم حقیرم را از سقف بیاویزم
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:28 به قلم م دلشدگان
|
نمیخواهم رویم حساب ویژه باز کنید ...
فقط و فقط
لطف کنید گاهگاهی روی سنگ شکسته ی من شعری را فراموش کنید ...
از این به بعد آماده ی دریافت اشعار تمامی دوستان هستیم و
همچنین ...
شعرهای برتر هفته که در انجمن ادبی اداره ارشاد خوانده می شود را روی وبلاگ ارائه خواهیم کرد
موفق باشید
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:21 به قلم م دلشدگان
|
بعد از این خدا همیشه مرا دوست خواهد داشت ...
من تمام نام های زمین را حفظ می شوم
نغمه ی تازه ای روی چارچوب پنجره شنیده می شود
و من این بار هم برای تو می نویسم ...
+
تحریر شد پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:13 به قلم م دلشدگان
|