تبليغاتX
شعر امروز اسفراین...

JavaScript Codes

کلماتی که از هم جدا می شوند

جرات را تکه تکه کرده اند

و مرا در دوئل با سئوال آخر

دست بسته رها کرده اند

پرچمی بلند شد

سپید رو به او

سیاه رو به من


نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


سنگی فرود امد و آیینه را شکست 

شیطان که کهنه شد به گمانم خدا شکست

ای موج انتحار مرا با خودت ببر

کشتی ارزوی مرا ناخدا شکست

دیوار زخم خورده برجی قدیمیم

یک لرزش دوباره فقط مانده تا شکست

یا کرنشی به غرش توفان نما چو بید

ای سرو سر فراز چمنزار یا شکست

باید در انتها به پلیدی سجود کرد

وقتی حریم عاشقی از ابتدا شکست


نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


این جا نقطه شروع هوس است

و تکرار تراژدی از یکی بیشتر

روی گزینه حذف کلیک کنید


نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


ریشه هایت در کجای این خاک خفته اند

 که شاخه هایت

 اینگونه در باد

 بی تابند ... .

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


لبهای تو صحبت مرا می شکند

تنهایی و غربت مرا می شکند

لب روی لبم ببر که با هر نفست

کالای تو قیمت مرا می شکند

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


حرفهایت بوی نان تازه میدهد
من به برکتشان
ایمان دارم..

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


آویخت چشمان خود را بر قاب عکس قدیمی
قابی که آویز گشته بر گردن تکه سیمی
لبریز تصوی و رویا جاری حسی نهفته
یکباره گم شد در انبوه خاطرات ضخیمی
افتاده تنهای تنها در حجم خاکستری رنگ
کز کرده در انحنای کابوسها وخیمی
حجم عمیق سکوتی مفهوم گنجایشی سبز
جاری میان نگاهش کنکاشهای عقیمی
با رخوتی شاعرانه تصویرها را ورق زد
تعلیق آرامشی سرد غرق فضایی صمیمی
ناگاه گرمای دستی تصویرها را به هم ریخت

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


قرارمان بر بت شکنی بود
اولین ضربه
طنین انداز شد
در فضای ذهنم صدای شکستن تو

نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


وقتی فردای بازیت جدید شد

نمی دانم چند حرف دیگر سپید مانده

باید سریع عاشق شد

با سر به زیر ترین کلمه می گویم

دوستت دارم.

نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


همیشه دلنگرانم که شب بیاغازد

و مرگ بین من تو جدایی اندازد

همیشه فاصله ای هست خوب می دانم

و فرصتی که مرا با تو آشنا سازد

نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


از دل های بچه ها

آرزوی دل های بچه ها

یکی یکی باز شد

و توی آسمان زیبا به پرواز درآمد

یکی آرزو داشت شاپرک شود

یکی آرزو داشت ماه شود

یکی آرزو داشت ستاره شود

همه به آرزوی خود رسیدند

به جز کسی که می خواست خداشود .

نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


اعصابت را به شلوغي خيابان

 پرت مي كني

قيافه ات چرت مي زند

روي بعداز ظهر خرداد

سند منسوخ بايگاني

شرف دارد به تو كه

 امضا شده اي

در مي چرخد

روي كفشهاي مادرت

من درك مي كند

تنظيم ناموزون دستان تو

و نبض جهان را

من ترا از ستون نيازمنديهاي روزنامه نيافته

روزنامه تير مي كشد توي سرت

نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


امشب باز در نگاه خون رنگت نگاهی موج می زد سرد

و در تنهایی سیال ذهنت یک نفر فریاد زد برگرد

و بر پهنای انگشتان تاول بسته ات خورشید می تابید

و موجی قاب لبهای تو را تا ساحل لبخند می آورد

تمام آسمان محو نگاهی بود شور انگیز و روح افزا

و دستان غزل آلود شعرم می سرود از طاقت یک مرد

همان مردی که بالا می رود هر روز از دیوار احساسم

و شب هنگام می میرد کنار یاس های وحشی شبگرد

پناهم می دهد آغوش بازش در هجوم نا امیدی ها

و فانوس نگاهش بانگ بر می دارد ای رسوای شب برگرد

نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


تا ویرانه هایم را نسازی

خرابت نمی شوم..

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


تنها میان این همه آدم چه می کنی؟

با آیه های کفر مسلم چه می کنی

با یک نگاه ساده دلت تنگ می شود

پس با حصار شیشه ای غم چه می کنی

گیرم که سال سال تو باشد بهار هم

اما مگو که با تو نباشم چه می کنی

یک عمر می کشانیم از پشت واژه ها

حا لا رسیده ام به جهنم چه می کنی؟

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


آن سمت خط صدایی است که شماست !

و "تو"ی سالهای دور مرا از یاد برده است

و من

هر چه تلاش می کنم (با لباس زیر)حرفهایم خودی می شود

دای واکس خورده اش

پهنای صورتم را خیس می کند

آن سمت خط صدایی است

که مرا از یاد برده است

و میان من و خودش

لباس های مکرر پوشیده است..

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


چیزی از مرد سنگی کم نمی شود

 اگر تمام عصر های چند شنبه را بشمارد

به امید ستاره ای که

از سمت چشم های تو طلوع می کند.

 

مرد سنگی

رو به خیابان دست های تو ایستاده

ضربان ثانیه ها

خون در رگ های اشتیاقش می دواند.

 

در هرج و مرج

نگاه های اخم آجین و لب های  بی اعتنا

لبخندی به بشارت از کدامین سو

به رقص در می آورد

این سال ها سنگ،

سال ها مجسمه را!

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


دیابت گرفته ام

از شیرین هایی که هر روز به من تعارف

                                                می شوند

سیگار نمی کشم

                        آقا شما قصد ازدواج ...

                 ندارم عقل و هوش از سرم پریده

رنگ در صورتم نیست

دارم

آزمایش

میشوم

              زیر

                     تیغ

                           جلاد

                                   جراح

                                            حراج

                                             شدم

       من از آمپول میترسم

          پرستار

                          با یک شاخه گیوتین

                                                     بالای سرم ایستاده است

دیابت گرفته ام

خونم

سیاه

سیاه

سیاه

آقا قصد ازدواج

                   ندارم

                             پولی که با آن

سرمم را تازه

کند

از لای دری که همیشه

بسته باز میشد

پرستار نعره زد

چیزی در رگهایت

                        بهنام

                                 فر    حاد است

دیابت گرفته ام

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


روز اول دنيا يكي بود

و همانجا چشم باز كرد

- پرنده‌ها، همان كلاغ‌هاي سياه دو خطي

پر كشيدند-

صفحه روزگار سفيد شد

روز دوم، دنيا 2 تا بود

يكي بود و ديگري

هم بود

و روزگار نبود

يكي در دست يكي بر لبه هيچ زمان

نشسته بود

و سايه‌هاشان كوتاه مي شد

- هميشه آفتابي شدني در راه است-

روز چند و سوم است

من بودم و تو

سايه ات سنگين شد

و تمام صفحه پر شد از

كلاغ‌هاي دو خطي

سالها مي گذرد

و كلاغ‌ها رفته يا مانده

به جهنم؛

يادم كه نمي‌آيد!!

شك دارم به تاريخي

كه با نام تو شروع شده باشد

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


خدا  بزرگ ، خدا  مهربان ، خدا خوب  است

  تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است

 

  دلم اگر چه شكسته ،اگر چه بيما ر است  --

  ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است

 

  مريض عشق تو هرگز شفا نمي خواهد

  چرا كه درد اگر بود بي دوا ،خوب است

 

  مگو كه "درد و بلا يت به جان من بخورد"

  به راه عشق ، اگر درد ، اگر بلا خوب است

                       ***

  خوشم به خنده ، به اخم و گلايه ات ، زيرا --

هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است

نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388  توسط م دلشدگان  | 


شب شعري به مناسبت روز معلم در تاريخ شانزدهم ارديبهشت در مجتمع برگزار شد،

خيلي ها بودند ، خيلي ها هم نه!

شعر هاي زيادي خونده شد كه خيلي هاشون ارزش نوشتن رو دارند، اگه بشه ميارم رو وبلاگ.

يه شعر هم مسعودخان لطفي به ما هديه كرد كه دفعه بعد مينويسم(ما قابل اين حرفها نيستيم آقا مسعود..)

خيلي ها بايد منو ببخشن آخه مجري بودم ، كلي هم سوتي دادم(يهويي شده بود آخه..)

موفق باشيد..

نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388  توسط م دلشدگان  | 


چــــــه اتّفـاق غـــــريبي در اين ديار افــتاد         

                                       كه گل به جرم قشنگي به دست خار افتاد

       و بلبلي كه دلـــــش از بــــــهار گلگون بود       

                                       قـــــفس به دوش گرفت و به قار قار افتاد

    دلي كه از ملكـوتـــش يقــــين هــويدا بود     

                                        اســــير شك شد و در بنــــد انتــظار افتاد

         كسي كه نان شبش را به خون دل مي خورد         

                                       براي گريه فـــــروشي به احتـــــكار افتاد

               شـــــبان وادي ايـــــمن ز گــلّه غافل شد              

                                        عصــاي معجزه هايش به دست مار افتاد

         زبان عشـــق بريدند و گوش خــود را هم       

                                       شـــــب خماري از آنجا به چشم يار افتاد

              آهــــاي شـــيخ عباشوخ مفـــتي الفتوي             

                                       رســـــاله ات ز دهان شــــراب خوار افتاد

              فــضول امر و به معـــروف و نهي از منكر           

                                        به عشــــق خورده گرفت و از اعتبار افتاد

       " و من كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن "   

                                         كه از ســــــپيدي چشــــــمان روزگار افتاد

           دلم پياله شـرابي است لب به لب دستت       

                                       آهــــاي حضــرت ساقي، نگاهدار ، افتاد

نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388  توسط م دلشدگان  | 


آنطور که روح و جان به من می چسبد 

هر وصله ی ناجور به من می چسبد

     لــب  تـــر کن و یک  رباعـــی تازه  بگو 

  با قـــند لــبت چای ســخن می چسبد
نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388  توسط م دلشدگان  | 


موسیقی متن میشوی
 آنقدر ملایم که گرم میشوم
و
تصویر
"کارگران مشغول کارند"
را
با ریتم قلبم نبض میزند
ملایم میشوم
             میان لبهایت
با دور کند نگاهت میکنم و
گاه
سوزنم گیر میکند روی...
کارگران تند تند پتک میشوند
و
سنگ...صدایت خراش برمیدارد
(دارد تصویر حساس میشود)
ناگهان لبهایت فاصله میگیرند
سنگ شکسته میشود
و
کارگران
     آب را تعارف...دکمه های پیراهنت
                          بسته میشود
                         کفش هایت راه میروند
تصویر روی دور تند
ومن که کنترلم را از دست داده ام
جایت در شلوغی تصویر
(     ) خالی میشود
من می ایستم و
                        کارگران سوت میکشند

نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388  توسط م دلشدگان  | 


مرد سنگی

 شاعر نمی شود

بیهوده در این حجم سرد

دل نبند

که سال هاست سنگلول هایش 

به هیبت هیچ شعری نلرزیده است

دهان این مجسمه را

کسی به بوسه ای نگشوده است

شاعر سنگی

 عاشق نمی شود

پیامبر مغبون عصر چند شنبه

معجزه نکن

که در خرابه های  مرتفع این شهر

تندیس شاعر

درسمایه ی کودکانی است

که باید عبوس بزرگ شوند

نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388  توسط م دلشدگان  | 


ببین من امتحان دارم برو دس از سرم بردار

چی میخوای دیگه از جونم نده اینقد منو آزار

همه درساشونو خوندن الان ریلکس ریلکسن

ولی یادت نمیذاره منم انجام بدم یک کار

تو که نیستی نمی بینیم،ولی می بینمت هر خط

و با نا چاری اسمت رو می نویسم با این خودکار

به خود قول میدم هی دیگه نمی ذارم بیای یادم

و تو می شکنی این قول و نه یه بار و دو بار، صد بار!!!

عزیزم قربون شکلت ،برو، من امتحان دارم

اگه بازم بیای اینور می کوبم سر رو به دیوار

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  | 


شهر خوابيده در توي مه

جاده عريان 

و من نشسته در خيال خلوت صبح

به تماشاي کودکان بازيگوش

که بخش مي کنند

صداي خروس هاي خواب آلود همسايه را

 با سنگهاي خيال

من دلم مي خواست نگاهم بنشيند لب هر بامي

پي کالسکه افسون و سفر

سفر تا ته خوشبختي

افوس لب اين طاقچه شب در قاب است

کوچه ها دلباز

مردمان بن بست

ثانيه مي دود و غفلت مي زايد

آسمان بي وزن

سايه ها زود تر مي ميرند

من نگرانم

که زندگيم در چشمان خسته شهر

به لرزش بنشيند

چشم هايي مرده در تابوت پلک

مينگرم به غروب آفتاب خيال حزن انگيز،پشت لکه هاي آلوده

که طلوع مي کنند در حضور اين ثانيه ها

سگ ها و برج ها و ماشين ها

....و فقط نسيم لطيف آواره

آرامم خواهد کرد

من در حضور بهار متولد شده ام

آويزان شاخه هاي اميد

نشسته ام من در ايوان تپش

در حضور اين نرده هاي سپيد

چه قدر سير مي کند

طعم اين ثانيه هاي معطر حضور کودکانه من را

من دلم مي خواست

نگاهم بنشيندلب هر بامي

پي کالسکه افسون و سفر

و سفر تا نور

افسوس لب اين طاقچه شب در قاب است

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  | 


باغي کوچک براي تو

چراغي کوچک براي من

دريچه اي براي تو

                 تا بامهاي غرور دنيا را

                 از آن به تحقير بنگري

و کوچه اي براي من

تا مرا

_هنگام کز پائيز برمي گردم_

با چهره اي از خاکستر و ابر

           به خاطر بياوري

از ابرها

از ابرهايي ،که از چشمهاي تو برخاسته اند

وز نارنجهايي

             که در شادي شبانه غمناکت

سوسو مي زنند

پيداست

با پاچين پر چيني از دريا

تابستاني فرا خواهد آمد

ما در درون يک سيب به هم خواهم رسيد

و من

      همه واژه هاي سرگردانم شعر خواهند شد

و پرنده ها تو را به من و مرا به تو

تبريک خواهند گفت

نام مرا مباد فرياد کني در باد

که باغي

در گلوي تو منفجر خواهد شد

و بوي گل محمدي

همه جهان را پر خواهد کرد

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  | 


لطیف و ساده بودم خواب بودی

به تو دل داده بودم خواب بودی

برای جان سپردن زیر پایت

گلم، آماده بودم خواب بودی

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  | 


تگرگ مي زند بر ترک زندگيم تبر

     من پر از تبرم

وزندگيم پرترک

       من ،درخت،تبر،تن ،تنهائي ،تن دادن

       تن به تنهائي، تن دادن

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  |